زمين خورد،دوباره سعي کرد بلند شود،باز هم زمين خورد
نا اميد نشد،به سختي مي خواست روي پاهايش بايستد
مادرش با ليس زدن پوستش تشويقش مي کرد
آهوي کوچک ايستاد يک قدم جلو رفت و باز زمين خورد
زمان زيادي نگذشت که راه رفتن را ياد گرفت
حالا بايد مي دويد، از پشت بوته ها بيرون آمد
مادرش با چشمهاي اشک آلود بدرقه اش کرد
آهوي کوچک هر چه دورتر مي شد بهتر مي توانست بدود
از ديدن دنيا جديد ذوق زده شده بود،خنديد،
دلش مي خواست همه جا را ببيند
از روي تپه اي گذشت،در کنار گلي کمي از آب برکه خورد
دوباره شروع کرد به دويدن
ناگهان دوباره زمين خورد !!!
دويدن را آموخته بود پس چرا زمين خورد؟
پايش مي سوخت، خواست بلند شود،اما نمي توانست
انگار کسي پايش را گرفته بود
برگشت...تا حالا همچين چيزي نديده بود
( آهو بيچاره پايش در تله شکارچيان گير افتاده بود )
مات و مبهوت مانده بود،
حالا آهو درد کشيدن را هم تجربه مي کرد
کمي گذشت تنهايي را باور کرد
گونه هايش خيسي اشک را فهميد
شب فرا رسيد
وحشت را حس کرد
و آنقدر در تنهايي و وحشت، درد کشيد و گريه کرد ...
... تا مرد.!
همه چيز را در دنيا فهميد جز اينکه روزي بايد مي مرد