تبليغاتX
عشـــق زمـینــی
از سپیــــدی برف دریافتم کـــــه سیاهی شـــــب رنگ پــــــس نمــــــی دهد

 

 


به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند
 همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز
 تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه


 

 


 گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلي
 صبر كن پيدا شود گوهر شناس قابلي

 

 

 

دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد
 سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي

 

 

 


 بوديم و کسي پس نمي داشت که هستيم ،
 باشد که نباشيم و بدانند که بوديم

 

 

 


آنهاييكه با من و شما ” راه ” نمي آيند ،
 براي ديگران مي دوند


 

 


گفتمش نقاشي را نقشي بکش از زندگي ،
با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

 

 

 

من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي
 ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 8:1 PM توسط ..:: شــــــــادی ::..

 

                                                                                   


براي آخرين بار صليبي به او دادم با تعجب پرسيد؟

 ما كه ديگر همديگر را نخواهيم ديد پس اين صليب براي چيست؟

گفتم بر سر هر گوري نشاني مي گذارند تا نشانگر صاحب قبر باشد

تو هم اين صليب را بر گردند بالاي قلبت بياويز تا نشانگر عشق من باش

 

 

 

 

وقتي که يک مسيحي ميميرد بر سر مزارش صليبي مي گذارند

 تا تمام مردم بفهمند در آن محل کسي دفن شده وآنجا گورستان کسي است.

حال تو نيز بر گردنت صليب بيانداز که تمام مردم بفهمند

در سينه ي تو گورستان من است

و از عشق تو سر به زمين گذاشته ام

 

 


 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385ساعت 4:33 PM توسط ..:: شــــــــادی ::..