گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم
نه لبخندمي زنيم نه شکايت مي کنيم
فقط احمقانه سکوت مي کنيم ...!!!؟

به که بايد دل داد؟
به که بايد پيوست؟
و به چشمان که بايد خنديد؟
به نسيم گذرا به گل اطلسي و ياس سفيد
به کبوتر حرم يا به مهتاب خدا؟
به که بايد پيوست؟
به عبور گل سرخ يا به تکرار نگاه
يا صداي نفس چلچله ها
يا به يک برگ خزان ديده سرد ؟
به که بايد دل داد؟
به يکي مرد بزرگ يا به يک کودک شيطان و شرور
يا به يک نغمه ي شاد؟
به که بايد پيوست؟
به يکي رود زلال يا به يک رشته پيچيده کوه
يا به يک کوچ پر از عشق پرستوي قشنگ؟
به که بايد خنديد؟
به نگاه تر يک پروانه يا به يک شعله ي مست...!!!؟
با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي از اعتماد و يکدلي
با برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي از صفا و صميميت
با هر چشمه ايي از عاطفه و مهر ومحبت در ميان بوستاني
از گذشت ومهرباني و دور از نامهرباني ها زندگي کرد
اي کاش مي شد
از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبي آرزوها پر کشيد
و بر بالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت
و ای کاش ....

خداوند نه در هفت طبقه آسمان مي گنجد
نه در هفت طبقه زمين اما در دل آدمي زاد مي گنجد
پس مراقب باش که هيچ وقت دل کسي رو نشکني
يه روز دل نشست با خودش فکر کرد
و گفت: از اين به بعد سنگ ميشم
فرداش رفت و ميون سنگها نشست
اما عاشق يه سنگ ديگه شد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟
گفت آغازش سراسر بندگيست
گفتمش پايان آن را هم بگو گفت
پايانش همه شرمندگيست
گفتمش درمان دردم را بگو گفت
درماني ندارد، بي دواست
گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت
تسکينش همه سوز و فناست!!!...