تبليغاتX
عشـــق زمـینــی
از سپیــــدی برف دریافتم کـــــه سیاهی شـــــب رنگ پــــــس نمــــــی دهد

 

هستي من ز هستي توست 

 تا هستم و هستي دارمت دوست

 


هيچ كس نمي تواند راه رفتن خودش را

توي پياده رو از پنجره تما شا كند


 ولي ميتوان باهم در ان پياده رو راه رفت

وديگران در اين حسرت كه چرا ما باهميم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 2:48 PM توسط ..:: شــــــــادی ::..

  

 این رو تقدیم میکنم به عزیز دلم کسی که بیشتر از جونم دوستش دارم

 

اي تو که لبخندت سايبان آرامش است

 آن چه از تو آموختم وفايت بود

 و من هرگز نتوانستم واژه اي براي مهرباني ات بيابم

 ولي بدان قلبم به خاطر صفاي وجود تو

وبه لطف در کنار تو بودن در حال تپيدن است.

 

                                      

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 4:40 AM توسط ..:: شــــــــادی ::..


زمين خورد،دوباره سعي کرد بلند شود،باز هم زمين خورد
نا اميد نشد،به سختي مي خواست روي پاهايش بايستد
مادرش با ليس زدن پوستش تشويقش مي کرد
آهوي کوچک ايستاد يک قدم جلو رفت و باز زمين خورد
زمان زيادي نگذشت که راه رفتن را ياد گرفت
حالا بايد مي دويد، از پشت بوته ها بيرون آمد
مادرش با چشمهاي اشک آلود بدرقه اش کرد
آهوي کوچک هر چه دورتر مي شد بهتر مي توانست بدود
از ديدن دنيا جديد ذوق زده شده بود،خنديد،
دلش مي خواست همه جا را ببيند
از روي تپه اي گذشت،در کنار گلي کمي از آب برکه خورد
دوباره شروع کرد به دويدن
ناگهان دوباره زمين خورد !!!
دويدن را آموخته بود پس چرا زمين خورد؟
پايش مي سوخت، خواست بلند شود،اما نمي توانست
انگار کسي پايش را گرفته بود
برگشت...تا حالا همچين چيزي نديده بود
( آهو بيچاره پايش در تله شکارچيان گير افتاده بود )
مات و مبهوت مانده بود،
حالا آهو درد کشيدن را هم تجربه مي کرد
کمي گذشت تنهايي را باور کرد
گونه هايش خيسي اشک را فهميد
شب فرا رسيد
وحشت را حس کرد
و آنقدر در تنهايي و وحشت، درد کشيد و گريه کرد ...
... تا مرد.!
همه چيز را در دنيا فهميد جز اينکه روزي بايد مي مرد

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 2:53 AM توسط ..:: شــــــــادی ::..

 

 

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود
 زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند
 شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند
 

 جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند
شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است
 و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند
شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد

" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
 جوان لبخندي زد و گفت
" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است
 او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند
و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند.

 در تمام اين سالها آرزو مي كردم
 كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد.
 و اكنون آن زمان فرا رسيده است."
شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است.
 عشق پاك هميشه پاك مي ماند!

حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد
 وهزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من
 براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند.
 آنها ساكنين منزل را نمي شناسند

اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق
 نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن
 و يا دست از اين ادعاي عشق دروغينت بردار و از اين منطقه دور شو
 اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست.

لباس هاي خود را خيس كرد و
 شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت.
 بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند
و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند.
 در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد.
 اما هيچكس از بين نرفت.  روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد
 و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد

 و به او بصيرت و معرفت درس دهد.

 شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت

 و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:
" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است.
 حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 3:5 AM توسط ..:: شــــــــادی ::..